سرگذشت کارآفرینان موفق

سرگذشت کارآفرینان موفق

سرگذشت کارآفرینان موفق
 این شماره: مهندس حسین فتاحی، بنیانگذار برند امرسان
راه تبدیل تهدید به فرصت

خالق برند
لوازم‌خانگی امر سان
بخشی از موفقیت‌های به‌دست‌آمده
- تندیس رعایت حقوق مصرف‌کنندگان از جانب سازمان حمایت از مصرف‌کنندگان در سال1383
-‌ دریافت لوح تقدیر واحد نمونه سال 1384 از جانب اداره استاندارد ایران

نمی‌دانم این چه سرگذشتی است که بیشتر کارآفرینان زندگی خود را با سختی و مشقت شروع کرده‌اند و همه‌ آنها یک مولفه مشترک دارند و آن‌ هم چشیدن طعم فقر از همان کودکی است.  شاید این موضوع عاملی است برای پیشرفت و متکی به خود بودن. قهرمان داستان این هفته ما نیز جدای از آن نیست. بله، آقای مهندس حسین فتاحی در سال 1336 در یکی از روستاهای توابع شهرستان میانه پا به دنیا می‌گذارد. او دومین فرزند خانواده است و بعد از خودش یک خواهر کوچک‌تر دارد، پدرش باغدار و مادرش خانه‌دار بوده است. بیش از پنج سال نداشته که پدر خود را از دست می‌دهد. سه ماه بعد از فوت پدر، عمویشان جهت کمک به خانواده به روستا آمده و ایشان و برادر بزرگ‌تر را به همراه خود به شهر آمل می‌برد. عمو در ژاندارمری خدمت می‌کرده و خود ایشان سه فرزند داشته است. بنا به اقتضای شغل خود هرچند سال به‌جایی منتقل می‌شود. بعد از آمل به نائین می‌روند. شش‌ساله بوده که عمو او را به مکتب می‌فرستد. با توجه به هوش بالا، بچه‌های مکتب‌خانه به او حسادت می‌کنند به همین خاطر او از ترس کتک‌خوردن دیگر به مکتب نمی‌رود. بعد از نائین عمو به مراغه انتقال می‌یابد. به‌ناچار او سال اول مدرسه را در آنجا شروع می‌کند. بعد از چند سال با بزرگ‌تر شدن سلطان حسین و برادرش درآمد عمو کفاف مخارج زندگی را نمی‌داده است. در سال 1349 به‌طور اتفاقی یک آگهی در روزنامه توجهش را جلب می‌کند. بله، کانون هنرستان آزمایش با آزمون ورودی  هنرجوی شبانه‌روزی می‌پذیرد. سریع موضوع را با عمو در میان می‌گذارد و او را متقاعد می‌کند که برای امتحان ورودی ایشان را به تهران بیاورد. درحالی‌که 12 سال بیشتر نداشت به همراه عمو به تهران می‌آید و در آزمون شرکت می‌کند و رتبه دوم امتحان ورودی را کسب می‌کند. هنرستان آزمایش متعلق به آقای محسن آزمایش مدیرعامل کارخانه یخچال‌سازی آزمایش بود. مدت هنرستان سه سال بود و افرادی که پذیرفته می‌شدند پس‌ از آنکه به‌اندازه کافی ماهر می‌شدند در همان کارخانه استخدام شده و به مدت 3سه سال  تعهد خدمت داشتند. در آزمایش حقوق ماهانه 170 تومان بود که به‌حساب شخصی ریخته می‌شد تا با حساب‌وکتاب آشنا شوند. متاسفانه عمر هنرستان کوتاه بود و سه دوره بیشتر هنرجو نپذیرفت چراکه هنرجویان اعتصاب کردند و آقای آزمایش آن را منحل کرد. به‌ ناچار او به هنرستان شخصی می‌رود و با شهریه‌ای که  آن هنرستان  داشت فشار زیادی را متحمل می‌شود.
پس از گرفتن سیکل فنی از هنرستان آزمایش به بررسی بازار کار می‌پردازد و در آن هنگام متوجه استخدام در شرکت الکترولوکس می‌شود. به آنجا مراجعه می‌کند و به‌عنوان طراح بخاری جذب می‌شود. همزمان از کارخانه آزمایش استعفا داده و در شرکت الکترولوکس کار را شروع می‌کند. پس از شش تا هفت ماه طرح اولیه بخاری و نمونه آن را تحویل مدیر کارخانه می‌دهد و درخواست پاداش و اضافه‌شدن حقوق می‌‌کند اما متاسفانه این موضوع محقق نمی‌شود به‌ناچار از این شرکت هم بیرون می‌‌آید.
بعد از الکترولوکس در کارخانه فیروزا و سپس در کارخانه ارج و بعد در کارخانه سارا ول مشغول به کار می‌شود. چون سربازی نرفته بود ادامه تحصیل و کار برای ایشان مشکل می‌شود از این رو تصمیم می‌گیرد به سربازی اعزام شود. اما شش ماه قبل از سربازی با خانمی محترم که در کارخانه آزمایش کار می‌کرد آشنا و نامزد می‌شود که این هم ماجرای خاص خود را دارد. دوران سربازی را به سفارش یکی از دوستان در تهران مشغول به خدمت می‌شود. بعدازظهرها به خدمت می‌رفته و صبح‌ها در کارخانه سارا ول مشغول به کار بوده و تا ساعت 1 آنجا حضور داشته که این را مدیون آقای زرگریان مدیر کارخانه بوده است. آقای مهندس فتاحی می‌گوید: در آن زمان همه کاری کردم تا خرج خانواده را تامین کنم؛ از تعمیر ماشین لباسشویی و لوازم‌خانگی گرفته تا طراحی و نقشه‌کشی ماشین‌آلات و تا 2 صبح کار می‌کردم. 6 صبح به کارخانه می‌رفتم و ساعت 2 تا 7 شب هم می‌رفتم پادگان. دقیقا پایان سربازی‌اش مصادف با انقلاب 57 بود.
بعد از انقلاب با رکود ایجادشده تصمیم گرفتم کارخانه را با کمک مسئولان وزارت صنایع و همراهی کارگران راه‌اندازی کنم که این امر با سختی فراوان به سرانجام رسید، اما من روح ماجراجویی داشتم و به همین خاطر در سال 1363 با اینکه ماشین شرکت در اختیارم بود آن را رها کردم و رفتم به سمت بازار کار بیرون از آنجا. البته کارگران کارخانه با این امر مخالفت می‌کردند ولی وقتی به همه توضیح دادم توانستم با دل خوش و روبوسی آنجا را ترک کنم. بعد از سارا ول به کارخانه کلمن‌سازی در رودهن رفتم و در آنجا کارم گرفت ولی همزمان با آن کار، تعمیر یخچال و لباسشویی را انجام می‌دادم و برای خود نزد فروشندگان و تعمیرکاران اعتباری کسب کرده بودم. کم‌کم به فکر تولید افتادم و این فکر را از کار کوچک و نمونه کوچک شروع کردم که داستان آن ‌هم بسیار مفصل است ابتدا با پدرخانمم شریک شدم و سپس با فرد دیگری شراکت کردم که یکی اعتبار و دیگری سرمایه خود را به شراکت گذاشت. همه کارها خوب پیشرفت می‌کرد و تولید به حد بالایی رسیده بود اما این موضوع تا زمان پذیرش قطعنامه ادامه داشت. پس از آن به‌کلی اوضاع به هم ‌ریخت از نظر تولید افت شدیدی پیدا کردیم؛ چک‌های‌مان برگشت‌ خورده بود. اما یک کارآفرین هیچ‌وقت کنار نمی‌کشد، به همین خاطر فکر جدیدی به ذهنم رسید که از شرکا جدا شوم و برای خودم مستقل کار کنم. با طرح موضوع جدایی، با مخالفت شرکا مواجه شدم اما من تصمیم گرفته بودم همه حق ‌و حقوق خودم را بدون هیچ دریافتی به آنها واگذار کنم. حتی منزلی را که در آن سکونت داشتم فروختم و با نصف پول آن مجدد آغاز کردم و به‌تنهایی و به نام امرسان که برگرفته از برند امرسون (برند آمریکایی) بود و دیگر در ایران تولید نمی‌شد شروع به تولید و فروش کردم که با استقبال خوب بازار مواجه شد.
من عادت داشتم هر تهدیدی را تبدیل به فرصت کنم. دو سالی بود که در ملک استیجاری کار می‌کردم و تولید ما روزبه‌روز افزایش پیدا می‌کرد به همین خاطر صاحب‌ ملک یک روز پیش من آمد و گفت که یا باید با من شریک شوی یا ملک را تخلیه کنی. به مرحوم حاج‌آقا ولی‌الهی صاحب ‌ملک گفتم یک ماه وقت بده پس از آن جواب می‌دهم. در همین اثنا شروع به خرید یک کارگاه هزارمتری در همان حوالی کردم. بعد از یک ماه ملک را تحویل داده و از آنجا خارج شدم. کارم آن‌قدر خوب شده بود که دیگر وقت فروش نداشتیم به همین خاطر با یکی از بزرگان بازار لوازم‌خانگی مرحوم حاج احمد غازی وارد مذاکره شدم و ایشان موضوع را قبول کردند. بنده خیلی از موارد فروش را از ایشان یاد گرفتم. در همین اثنا کارخانه را به فضای بزرگ‌تری منتقل کردم و حدود سه سالی به همین روش با ایشان کار کردم تا یک روز ایشان پیشنهاد شراکت دادند. اما من مانند درخواست‌های قبلی به ایشان پاسخ منفی دادم اما ایشان خدمت بزرگی در حق من کردند که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. یک روز به مرحوم غازی گفتم حاجی کار فروش را خودم می‌خواهم انجام بدهم. ایشان با روی باز این موضوع را قبول کرد و تمامی فروشندگان همکار خود را جمع کرد و در یک مهمانی اعلام کرد  حرف فتاحی حرف من است. از امروز با خودش مستقیم کار کنید. باورتان نمی‌شود ولی نمی‌دانستم چه‌کار کنم. این داستان همین‌طور ادامه دارد تا امروز .
با مطالعه زندگینامه مهندس سلطان حسین فتاحی می‌توان کلیدهای موفقیت را یکی‌یکی پیدا کرد و آن را سرلوحه زندگی خود قرار داد. اگر بخواهیم به‌طور خلاصه علل موفقیت او را بگوییم عبارتند از:
1-‌ باور به خود
2- روحیه خستگی‌ناپذیر
3- خانواده و همسر وفادار و پشتیبان
4- قاطعیت در مدیریت
5- استفاده از روش علمی در کنار کار عملی
6- مدیریت بحران‌های زندگی و کار
7- هر روز تغییر نسبت به‌روز گذشته
8- اعتمادبه‌نفس و روی پای خود ایستادن